 |
| Wednesday, September 14, 2011 |
| |
همه چیز به شمارش می افتد زبان بدن تغییر می کند و کم کم احساس می کنی دارد تمام می شود... وقت اش که می رسد همه لبخند می زنیم ...و مشتمان را به آرامی باز می کنیم
|
 |
|
|
|
| Friday, September 2, 2011 |
| |
عزیزم
امروز همه شادمانی ما از این است که میدانیم
...چه چیز کافی نیست
|
 |
|
|
|
|
| |
کاج ها...
کاج ها...
و بعد احساس می کنی داستان از میان کاج ها عبور می کند
روزنه ها را محو می کند
...و به آنچه تصویر کرده است، تسلیم می شود
|
 |
|
|
|
| Saturday, August 20, 2011 |
| |
|
Started a search to no avail
A light that shines behind the veil tryin' to find it
And all around us everywhere
Is all that we could ever share if only we could see it
Feels there's truth that's beyond me
Life ever changin' weaving destiny
It feels like I'm flyin' above you
Dream that I'm dyin' to find the truth
Seems that you're tryin' to bring me down
Back down to earth, back down to earth
Layers of dust and yesterdays
Shadows fadin' in the haze of what I couldn't say
And though I said, my hands were tied
Times have changed and now I find I'm free for first time
Feel so close to everything now
Strange how life makes sense in time now
Feels like I'm flyin' above you
Dream that I'm dyin' to find the truth
Seems that you're tryin' to bring me down
Back down to earth, back down to earth
Back down to earth, back down to earth
Back down
|
 |
|
|
|
|
| |
| لینک آهنگ آخریه رو درست کردم
دره این سایت های هاست رو باید گه گرفت
همین روزا یه جا واسه آهنگ ها جفت و جور می کنم
|
 |
|
|
|
|
| |
ديشب همينطور که چراغ ها خاموش بود
سعي کردم هر آنچه آن شب ها گفته بودی به ياد آورم
با صدای خودت
...با همان مهارت ذاتي که در گفتنشان داشتی
انگار از کتاب "آنچه مردان بايد بدانند" درست همان صفحه ای را
برایم خوانده باشی که من در آن لحظه بايد بدانم
و اين چيزی بود که هرگز از ياد نبرده ام
...فقط اين که همان لحظه، درک اش با آن زبان کمی مشکل شده بود
با زبان تو
که در دهانم
...خيس می شد
|
 |
|
|
|
| Wednesday, August 17, 2011 |
| |
|
Natacha Atlas_Gafsa
Music of 3-iron (Korean movie - 2004)
save target as
|
 |
|
|
|
| Saturday, August 13, 2011 |
| |
همين که چشم به هم می گذاريم
چوب خط روزها پر مي شود
خانه تاريک مي شود
و تاريک روشن شهر، از پشت پنجره
روی ديوار اتاق سر مي خورد...
و ما
در بسترهايمان
تن های خيس هم آغوشی را به اکراه کنار ديوار مي کشيم
شب
همين که به نيمه رسيده باشد
...در خاطرات شهر محو می شويم
|
 |
|
|
|
| Sunday, August 7, 2011 |
| |
میانه ی تابستان دلتنگ بافتنی ها میشویم... مثلاً بوی نفتالین لباس های تو! و به یاد می آوریم ...آنچه برای من بافته بودی
...و آنچه قرار بود بافته باشی می دانی؛ لای لباس های پشمی همیشه لذتی است !که به سختی اش سخت می ارزد
...این همان موهبتی است که همیشه، تابستان از ما دریغ خواهد کرد
|
 |
|
|
|
| Thursday, July 28, 2011 |
| |
| مدام با خودم فکر می کردم که دیگر برای آن کارها پیر شده باشم. شاید این که مثلاً از من گذشته باشد و حال آن که تو دوباره اینجایی... و اگر دلیل بودن تو چیزی جز توانمندی های پنهان من بوده باشد، بیش از پیش اطمینان دارم که تحمل این شرایط دیگر از توانم خارج شده است. این انتظار بی دلیل تا کجا میتواند ادامه داشته باشد؟ حتی اگر بپذیریم گذشته بهانه های بیشتری برای هم آغوشی دستمان میداد لااقل امروز دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهیم داشت |
 |
|
|
|
| Friday, July 8, 2011 |
| |
| هنوز هم صدای من زیر گوش های تو پندهای قدیمی را تکرار می کند؟
|
 |
|
|
|
|
| |
مثل این که این روزها روی یک سطح سیال پهن شده باشی تفکیک شده باشی چیزی شبیه قطره های روغن روی آب ...رقیق شده باشی
...لخت شده باشی
!و من کارهای مهم تری داشته باشم
|
 |
|
|
|
| Saturday, March 26, 2011 |
| |
عزیزم باید بررسی کنم ببینم لاتکس ها ضعیف ترند یا قلب بیمار تو... پس تا دیدار بعدی !به داروخانه دارت اعتماد نکن
|
 |
|
|
|
|
| |
گاه زندگی؛ !سادگی
فصل مماس ها ...جفتگیری
...مادگی
|
 |
|
|
|
|
| |
موهای هرز، روی انگشت های دست راست ...معمای موچین ناخن های تو
|
 |
|
|
|
| Friday, February 18, 2011 |
| |
!وای بر کم فروشان
...آنان که در خودفروشی شان کم فروشی می کنند |
 |
|
|
|
| Monday, January 31, 2011 |
| |
| ماجرای عکس های تو
و بازیگوشی های من... زندگی با دو کیفیت، عزیزم پیش از آن ...و پس از آن |
 |
|
|
|
| Sunday, January 30, 2011 |
| |
همه ی تشنگان شهر، بدانید! از ما شما را ...به کوکا
 Firstime Light! |
 |
|
|
|
|
| |
بدان که در بازی مالش و تأخیر اشتیاق، روحی رونده دارد. به بیان دیگر می شود احساس کرد ...سگ درون، عذر آفتابه دزد ها را پذیرفته است
|
 |
|
|
|
| Wednesday, January 5, 2011 |
| |
| باید مثل بچه های خوب
انگشتت را بالا می بردی
...و منتظر می شدی
...و منتظر می شدی
و منتظر می شدی تا کار من تمام شود
بعد با همان انگشت آداب هرزگی را با هم.مرور می کردیم
|
 |
|
|
|
| Monday, January 3, 2011 |
| |
نخ دندانمان به افتخار شما بند تنبان دیگران باشد تخم لغی که پاس می دارد از سرشان هم زیاد می باشد (اوحدی مراغه ای- ۷٠٠ ه.ق)
|
 |
|
|
|
| Sunday, December 26, 2010 |
| |
باور کنید اینجا هرچه خواستیم بکاریم در چشم به هم زدنی تخم اش را ملخ خورد. باور کنید ملخ تخم هایی دارد که از همه تخم ها مقاوم تر است. دشمن بداند؛ از امروز همه در زمین های زندگی .تخم ملخِ تخم گذار خواهیم کاشت
|
 |
|
|
|
| Wednesday, December 1, 2010 |
| |
قرار بود کارمان که تمام شد پنجره را باز کنیم سرمای دی ماه بیاید و ما پیش از آن رفته باشیم قرار بود تا بار دیگر همه چیز را ...فراموش کرده باشیم
|
 |
|
|
|
| Monday, November 15, 2010 |
| |
| !پایان مرض هایی که موجب ترک عادت شد
|
 |
|
|
|
| Friday, March 12, 2010 |
| |
از کنار کشتزارها که می گذشتی، سنبله های تازه با بوی گس رطوبت و سرمای غروب، همه چیز را به سمت مزارع جو می کشاند. دورتر، کنار آخرین راهبند، جایی که دهقانان کنار کنده های قدیمی می نشستند، آسمان با ته رنگ سرخ و ارغوانی به زمین می رسید و گِل های خشکیده به داس های کهنه، خشونت فلز را به دید ناظر همچون احساس ترحمی عمیق برمی تابیدند. پدر از لبه های تاریک مسیر مالرو، راه خانه را مانند حیوانی سنگین و رام پیدا می کند و پس از گشودن در، مقداری گِل را همراه با سرمای مرطوب لباس هایش به فضای خانه میرساند. چکمه های پدر امشب نیز مانند همان چکمه های هرشب، کنار قرنیزهای چوبی آرام به هم یله داده اند. گِل هایی که نامنظم بر حاشیه چکمه ها نشسته اند، از کف به سمت مچ ها و روی بندها ادامه می یابند چنان که قسمتی از جلوی آن به نظر خیس می رسد. اینجا گِل ها به همه چیز می چسبند. به گاوآهن، به بذرها، به داس ها، به کاه ها، به چکمه های پدر، به زندگی... با این همه پدر دوباره چشم به زمین دوخته. زمینی که تا بارور شود ...همه چیز را به گِل می کشاند
|
 |
|
|
|
|
| |
در اینجا کودک پیشتر از اینکه در این کار مهارت خود را آزموده باشد سعی می کند نظر پدر را به سمت جنس مخالف اش جلب کند. بدینسان کودک برجستگی های مادر را در فواصل زمانی مشخص ...به دفعات تسخیر می کند
|
 |
|
|
|
| Friday, October 30, 2009 |
| |
| جملات را که نیمه تمام رها می کرد
سکوت می کردیم تا پلک هایش در ارتعاش و تردید مداومت کند؛
و بعد تمام وجودمان به احترام فراموشی اش
...آخرین حرف ها را نقطه نقطه امتداد می شد ... ... ...
|
 |
|
|
|
| Thursday, October 29, 2009 |
| |
و از عادت ماهیانه اش این بود که گاهی روی خط لب هایم .کلمات انکار را لیس می زد ...ترس هایم ریشه می کرد ...دردهایش تازه می شد
|
 |
|
|
|
| Friday, January 2, 2009 |
| |
| در همان حالت نيمه هشيار، پتو را كه گويی به آن پيچيده بودم به سختي كنار زدم و بی اختيار ير حاشيه تخت نشستم. زمين سرد بود. .همينطور ديوار مجاور كه كمی آن طرف تر، پشت كمد لباس های همسرم تمام مي شد .هنوز نخوابيده بود. گاهی تا ديروقت كار می كرد، گاهی هم نيمه شب بيدار می شد و كنار پنجره آشپزخانه سيگار مي كشيد روی پنجه هايم بلند شدم، نگاهی به ساعت انداختم و به سمت در رفتم. دورتر، باريكه نوری روبروی در خانه را روشن كرده بود، كه همان لحظه فهميدم، چراغ اتاقم هنوز روشن است از باريكه باز در به آرامی سرك كشيدم و ديدم كه كنار ميزم روی زمين نشسته است. كشوی ميز را باز گذاشته و مشغول خواندن نوشته های من بود. آن دفتر مربوط به چندين سال پيش بود. خاطرات روزهايی كه فرصتی برای نوشتن باقی می ماند و ماه هايی كه ما، تازه باهم آشنا شده بوديم. آن روزها در نثری ناشيانه، حتی تا چندين بار نام او را در هر سطر تكرار كرده بودم پايم روی زمين كشيده شد و صدای كوچكی باعث شد تا باحالتی مضطرب به سمت در نگاه كند. آن شب دومين باری بود كه او را دراين حالت ديده بودم. خودم را كنار كشيدم و به آرامی به سمت تخت رفتم و دراز كشيدم مرا نديده بود. با اين حال چند دقيقه بعد، درحالی كه با كمی اغراق در خواب آلودگی ام به نرمي چشم هايم راباز كردم، متوجه شدم در آستانه ی در ايستاده و با بهت خاصی مرا نگاه می كند گفتم: هنوز نخوابيدی؟ 
|
 |
|
|
|
| Wednesday, December 24, 2008 |
| |
| از ما به شدن از تو به کردن ...از ما به تو به کردن |
 |
|
|
|
| Sunday, July 20, 2008 |
| |
های اصلی، بیش از زیر سوال بردن صورتهای source گاهی دسترسی به .پیچیده ی عینی، منطق بینایی مان را به چالش می اندازد
|
 |
|
|
|
|
| |
حوصله اش را داری امشب اندیشه هایمان را در بوته ی نقد بریزیم و زیرش فندک بگیریم...؟ خامه هایش برای تو؛ ...بی خوابی اش برای من
|
 |
|
|
|
|
| |
| .مهمترین تفاوت تو با مادربزرگم، تنها و تنها در محل تجمع چین و چروک هایت بود
|
 |
|
|
|
|
| |
.انگیزه ها را باید هر از چند گاهی گردگیری کرد خصوصاً آن دسته از انگیزه هایی که در مجاورت گرد و خاک های فضای انسانی اند یا آنهایی را که در پستوهای ذهنی مان در انتظار فرصتی مناسب مخفی می کنیم و امکان فراموش شدنشان می رود. لزا به خانمی خوش برخورد، ترجیهاً با روابط عمومی (و خصوصی) بالا .مسلط به گردگیری (با سابقه کار) به صورت نیمه وقت نیازمندیم
|
 |
|
|
|
|
| |
قاضی بیرحم درون، آن موهای فرفری اش را در آسیاب سفید نکرده ...تا تو بتوانی به این سادگی ها خواب زمستانی اش را آشفته کنی
|
 |
|
|
|
| Wednesday, July 16, 2008 |
| |
به ارتباط میان سادگی و ماجراجویی فکر کرده بودی؟ کمی حوصله کن ...همیشه ماجرا از یک اتفاق ساده شروع می شود
|
 |
|
|
|
| Friday, June 13, 2008 |
| |
| یادت می آید عزیزم ! ؟ ...آخرین ردیف از دیوارهایی که در مسیر کاشته بودی باید بگویم تمام آنها به ترتیب روبروی من در صحت و سلامت سبز شدند .و در زمستان روزهایم به بار نشستند
من امروز بر بالای بلندترین دیوار نشسته ام ...و خیال پایین آمدن هم ندارم |
 |
|
|
|
|
| |
بیاد ندارم روزی از کودکی ام را بی دعوا و دغدغه .با دوستانم گذرانده باشم عموماً مرا بازی نمی دادند و من در جنون خردسالی ام .به خواهر و مادرشان فحش های رکیک می دادم بی ارتباط نیست که امروز در زمین کوچک زندگی ام .هرگز کسی را بازی نخواهم داد |
 |
|
|
|
| Friday, December 21, 2007 |
| |
.بهمن لايت را از هر طرف روشن كنید تفاوتی در مزه اش نمی كند -امور مشترکین همراه اول- |
 |
|
|
|
|
| |

انگیزه ها در مسیری يك سويه، به سمت تفكر سیر می كنند ...انسان در تشخیص انگیزه های خود، محدوديت میدان ديد دارد
|
 |
|
|
|
|
| |
آخرين فیلم از تريلوژی سیگار كلید خورد؛ زنده ياد رسول ملاقلی پور پس از ساخت فیلم های "پاكت پاكت تا بهشت" و .كون به كون تا جهنم" از آغاز ضبط "دود برزخ" خبر داد"
|
 |
|
|
|
| Wednesday, December 19, 2007 |
| |
| بارها او را در چنین شرایطی دیده بودیم ؛ لیكن این بار بیش از پیش درماندگی اش لخت و عیان می نمود. آخرین باری كه با همان كلاه چرم كهنه اش از پیش ما :می رفت، برگشته بود و به همسرم همان جملات همیشگی را تكرار میكرد مواظب باشید؛ بچه ها خبر دادن خیلی از ماها هنوز تحت تعقیبیم. باید حواسمون جمع باشه تا آبا از آسیاب بیفته. و این بار اضافه كرده بود: من سه چهار نفرو میذارم اطراف ساختمون تا اگه خدایی نكرده... میدونید كه چی میگم؛ ...هر لحظه احتمالش هست كه دوباره پیدامون كنن .و همسرم طبق معمول می خندید و با جملات كوتاه به او اطمینان می داد همین دیروز دخترش آمده بود دم در. چند تا پیاز می خواست و با بغض میگفت این روزها حال پدرش بهتر شده، اما دكتر ها شدیداً ابراز نگرانی می كنند. دكترش میگوید معلوم نیست اگر روند بهبودی اش كامل شود، بتواند به زندگی عادی :برگردد. بعد همین طور كه كنار در ایستاده بود و گریه می كرد اضافه كرد من میدونم، اون بدون تشكیلات سرٌیش نمیتونه زندگی كنه. اون، اون اگه یه روز بفهمه همش دروغ بوده چی؟ ما به دكترش گفتیم قرص هاشو قطع كنه. به خاطر خودش... فقط به خاطر خودش... بهتره این فرصت باقیموندرو هم هر جوری میخواد .زندگی كنه. اون جوری كه فكر می كرده واقعیت داره ...اون اگه بفهمه همش خیالات بوده، ممكنه دیوونه بشه و من كه از گریه های دخترك به شدت متأثر بودم، به جنون اجتناب ناپذیر پدرش فكر . می كردم. او در هر حالت دیوانه بود |
 |
|
|
|
| Friday, September 21, 2007 |
| |
| گويی همين ترس از ارتفاع است ... كه ما را بالا و بالاتر می برد |
 |
|
|
|
|
| |
| .زمينه هایی وجود دارد كه انگيختگی شان محسوس نيست گاهی ساختارهای آينده در اين "زمينه ها" به صورت طبقات .غير قابل تفكيك شفاف رشد می كنند اين رشد ديربازده، مواد محيط را به آهستگی میجود، به طوری كه اشخاص در سردرگمی نامتوازن ميان داشته ها و هزينه ها .پس از مدتی سعی می كنند، مسيرهای تغذيه را محدود كنند در نوسان ميان محدوديت و اغنا، ساختارهای جديد شكل می گيرند و محصول اوليه آنها بر اشخاص ناگذير تحميل می شود؛ گمانه زنی ها و پيش بينی ها درهم می ريزد و مسير ها .تغيير می كند در اين شرایط توصيه می كنم به دود سيگارتان بيش از پيش .توجه كنيد و به گيرنده های خود دست نزنيد |
 |
|
|
|
| Thursday, September 20, 2007 |
| |
|
 |
|
|
|
|
| |
| گاهیلازم می شود كارگردان خود ادامه ی داستان را بازی كند؛ با در نظر گرفتن اين كه ممكن است قرارداد های تازه ای وضع كند و هزينه ها را تعديل كند |
 |
|
|
|
|
| |
| عشق بازی ما در غروب نارس آفتاب و گشودن گره های كور بندهایی كه ...پاهای ما را در هم گره زد |
 |
|
|
|
nightcapz| Blogger Templates by N.Yegg.
|
| |
|
 |
| |
|
Archives
|
|
|
|
|
|