| در همان حالت نيمه هشيار، پتو را كه گويی به آن پيچيده بودم به سختي كنار زدم و بی اختيار ير حاشيه تخت نشستم. زمين سرد بود. .همينطور ديوار مجاور كه كمی آن طرف تر، پشت كمد لباس های همسرم تمام مي شد .هنوز نخوابيده بود. گاهی تا ديروقت كار می كرد، گاهی هم نيمه شب بيدار می شد و كنار پنجره آشپزخانه سيگار مي كشيد روی پنجه هايم بلند شدم، نگاهی به ساعت انداختم و به سمت در رفتم. دورتر، باريكه نوری روبروی در خانه را روشن كرده بود، كه همان لحظه فهميدم، چراغ اتاقم هنوز روشن است از باريكه باز در به آرامی سرك كشيدم و ديدم كه كنار ميزم روی زمين نشسته است. كشوی ميز را باز گذاشته و مشغول خواندن نوشته های من بود. آن دفتر مربوط به چندين سال پيش بود. خاطرات روزهايی كه فرصتی برای نوشتن باقی می ماند و ماه هايی كه ما، تازه باهم آشنا شده بوديم. آن روزها در نثری ناشيانه، حتی تا چندين بار نام او را در هر سطر تكرار كرده بودم پايم روی زمين كشيده شد و صدای كوچكی باعث شد تا باحالتی مضطرب به سمت در نگاه كند. آن شب دومين باری بود كه او را دراين حالت ديده بودم. خودم را كنار كشيدم و به آرامی به سمت تخت رفتم و دراز كشيدم مرا نديده بود. با اين حال چند دقيقه بعد، درحالی كه با كمی اغراق در خواب آلودگی ام به نرمي چشم هايم راباز كردم، متوجه شدم در آستانه ی در ايستاده و با بهت خاصی مرا نگاه می كند گفتم: هنوز نخوابيدی؟ 
|