nightcapz

Friday, August 31, 2007
ورق های محدود پيش رو
و چند حالت مكرر، كه راوی در اين فصل از بر كرده
.شخصيت قهرمان را بيش از پيش زير سوال برده است






  0 comments

سكوت او در اين حالت معنای متفاوتی دارد
چيزی شبيه سكوت مادربزرگ هنگامی كه ادامه ی داستان را خوابش برده
.و وقت خوردن قرص های خواب آورش گذشته باشد

------------------------------
كناره های خيس و خالی خيابان
كه رد قدم های تو را تا انتهای تاريك افق تعقيب مي كنند؛
و من كه لب های تو را در ازای فراموشی اش
.روی ديوار، برای عابران نقش می كنم
  0 comments

اطلاعيه شماره 243

.در اين مكان به زودی كاندوم بيهوشی عرضه مي گردد
ن.‍‍ی : اين كاندوم تا اطلاع ثانوی شما و پارتنرتان را در كنار هم نگه مي دارد
  0 comments

Sunday, August 26, 2007
...بازگشت عادت های روانی سیزده سالگی
جویدن پوست رویین مفاصل میانی انگشتان دست راست
  0 comments

Saturday, August 25, 2007
.و بچه برای همیشه ناپدید شده. سرباز تنهاست، سر جایش ثابت ایستاده
این هم خیابانی ست مثل بقیه. بچه آورده اش اینجا و تنهایش گذاشته، مقابل
خانه ای مثل بقیه، و به اش گفته: -همین جاست
.سرباز نگاه کرد به خانه، به خیابان، از این سو به آن سو، و به در
.این دری بود مثل بقیه
.خیابان دراز بود و تاریک با مجموعه ای از محوطه های روشن
.زیر همان چراغ های چدنی با تزئینات از مد افتاده
پسرک باز هم رفته؛ اما به جای آن که رو برگرداند، مستقیم در همان جهت
.پیش رفته
.چندین متر رفته و بعد، ناگهان، شروع کرده به دویدن
.شنلش پشت سرش تاب می خورد
مستقیم پیش می رفت، به زودی ناپدید می شد، باز زیر هر چراغ خیابان پدیدار
می شد، ناپدید می شد، و باز، کوچک و کوچکتر
... بی شکل محو در دل شب و برف
.سرباز تنهاست، به دری که مقابلش ایستاده نگاه می کند
چرا بچه به جای هر خانه ی دیگری این خانه را به او نشان داده، در حالی که به او گفته بودند فقط بیاورش به این خیابان؟ باری، این چه خیابانی ست؟
آیا واقعا همانی ست که هم اکنون درباره اش حرف می زدند؟
. سرباز دیگر یادش نیست اسمی که مرد شل آنقدر رویش اصرار می کرد چه بود
...چیزی بود شبیه مالار یا مالیبار، مالاردیه، مونتوار، موتاردیه
.نه این شکلی نبود
  0 comments

به نقل از خبر گزاری فارس، چند فعال سیاسی دانشگاه اراک
در پی افتادن مجدد در درس تنظیم خانواده
:ضمن تقاضای تجدید نظر اعلام داشتند
به خدا ما درست تنظیم کرده بودیم، خودش تکون خورد
  0 comments

Friday, August 24, 2007

I want to live life, and never be cruel
I wanna live life, and be good to you
And i wanna fly
I'll never come down
And live my life
And have friends around
We never change
do we?
no no...
We never learn
do we?
We never change do we?
no no...
We never learn do we?
So i wanna live, in a wooden house
I wanna live life, and always be true
I wanna live life, and be good to you
  2 comments

حالا که وقت اضافه آورده اند، به دنبال مصداق ها می گردند
سیگارشان را با دقت بیشتری می گیرند
و سعی می کنند انگشتشان نلرزد
  1 comments

دکتر زنگ زده و میگه کار ما چی شد
سعی می کنم بهش بفهمونم وضعش خیلی تخمی بوده و بیشتر کار می بره
می گم البته پنجاه درصد کار انجام شده
ن.ی : پنجاه درصد کار، عبارت است از گرم کردن کونی که از کار کردن
برای دکتر دلسرد شده
----------------------------------------


دیشب همه چی بازکردنی بود
...دیشب همه چی
  0 comments

Tuesday, August 21, 2007
We believe something that be scale for some facts
although we know that believe neer exist
but the facts simply are reality?
you shouldn't culprit us to idealistic mind!
We just evaluate darkness depth of Ourselves negativ space...
  0 comments

Sunday, August 19, 2007
درراستای بهینه سازی مصرف انرژی
همه چیز در ما به حداقل میرسد
سطح درجه هشیاری در کمترین میزان ممکن حول نقطه صفر در نوسان است
و ما فرق میان مارلبرو و فروردین را نمی فهمیم
  0 comments

© 2006 nightcapz| Blogger Templates by N.Yegg.
www.irulz.com

 
 
Archives