nightcapz

Friday, March 12, 2010
از کنار کشتزارها که می گذشتی، سنبله های تازه با بوی گس رطوبت و سرمای
غروب، همه چیز را به سمت مزارع جو می کشاند.
دورتر، کنار آخرین راهبند، جایی که دهقانان کنار کنده های قدیمی می نشستند،
آسمان با ته رنگ سرخ و ارغوانی به زمین می رسید و گِل های خشکیده به
داس های کهنه، خشونت فلز را به دید ناظر همچون احساس ترحمی عمیق برمی تابیدند.
پدر از لبه های تاریک مسیر مالرو، راه خانه را مانند حیوانی سنگین و رام پیدا می کند
و پس از گشودن در، مقداری گِل را همراه با سرمای مرطوب لباس هایش به
فضای خانه میرساند.
چکمه های پدر امشب نیز مانند همان چکمه های هرشب، کنار قرنیزهای چوبی آرام
به هم یله داده اند.
گِل هایی که نامنظم بر حاشیه چکمه ها نشسته اند، از کف به سمت مچ ها و روی
بندها ادامه می یابند چنان که قسمتی از جلوی آن به نظر خیس می رسد.
اینجا گِل ها به همه چیز می چسبند. به گاوآهن، به بذرها، به داس ها، به کاه ها،
به چکمه های پدر، به زندگی...
با این همه پدر دوباره چشم به زمین دوخته. زمینی که تا بارور شود
...همه چیز را به گِل می کشاند
  2 comments

در اینجا کودک پیشتر از اینکه در این کار مهارت خود را آزموده باشد
سعی می کند نظر پدر را به سمت جنس مخالف اش جلب کند.
بدینسان کودک برجستگی های مادر را در فواصل زمانی مشخص
...به دفعات تسخیر می کند
  1 comments

© 2006 nightcapz| Blogger Templates by N.Yegg.
www.irulz.com

 
 
Archives