| مدام با خودم فکر می کردم که دیگر برای آن کارها پیر شده باشم. شاید این که مثلاً از من گذشته باشد و حال آن که تو دوباره اینجایی... و اگر دلیل بودن تو چیزی جز توانمندی های پنهان من بوده باشد، بیش از پیش اطمینان دارم که تحمل این شرایط دیگر از توانم خارج شده است. این انتظار بی دلیل تا کجا میتواند ادامه داشته باشد؟ حتی اگر بپذیریم گذشته بهانه های بیشتری برای هم آغوشی دستمان میداد لااقل امروز دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهیم داشت |