از کنار کشتزارها که می گذشتی، سنبله های تازه با بوی گس رطوبت و سرمای غروب، همه چیز را به سمت مزارع جو می کشاند. دورتر، کنار آخرین راهبند، جایی که دهقانان کنار کنده های قدیمی می نشستند، آسمان با ته رنگ سرخ و ارغوانی به زمین می رسید و گِل های خشکیده به داس های کهنه، خشونت فلز را به دید ناظر همچون احساس ترحمی عمیق برمی تابیدند. پدر از لبه های تاریک مسیر مالرو، راه خانه را مانند حیوانی سنگین و رام پیدا می کند و پس از گشودن در، مقداری گِل را همراه با سرمای مرطوب لباس هایش به فضای خانه میرساند. چکمه های پدر امشب نیز مانند همان چکمه های هرشب، کنار قرنیزهای چوبی آرام به هم یله داده اند. گِل هایی که نامنظم بر حاشیه چکمه ها نشسته اند، از کف به سمت مچ ها و روی بندها ادامه می یابند چنان که قسمتی از جلوی آن به نظر خیس می رسد. اینجا گِل ها به همه چیز می چسبند. به گاوآهن، به بذرها، به داس ها، به کاه ها، به چکمه های پدر، به زندگی... با این همه پدر دوباره چشم به زمین دوخته. زمینی که تا بارور شود ...همه چیز را به گِل می کشاند
|
nemidoonam umadane roozi chadn bar be inja mitune dele tange adamo goshad kone ya na..... ;)