nightcapz

Saturday, August 25, 2007
.و بچه برای همیشه ناپدید شده. سرباز تنهاست، سر جایش ثابت ایستاده
این هم خیابانی ست مثل بقیه. بچه آورده اش اینجا و تنهایش گذاشته، مقابل
خانه ای مثل بقیه، و به اش گفته: -همین جاست
.سرباز نگاه کرد به خانه، به خیابان، از این سو به آن سو، و به در
.این دری بود مثل بقیه
.خیابان دراز بود و تاریک با مجموعه ای از محوطه های روشن
.زیر همان چراغ های چدنی با تزئینات از مد افتاده
پسرک باز هم رفته؛ اما به جای آن که رو برگرداند، مستقیم در همان جهت
.پیش رفته
.چندین متر رفته و بعد، ناگهان، شروع کرده به دویدن
.شنلش پشت سرش تاب می خورد
مستقیم پیش می رفت، به زودی ناپدید می شد، باز زیر هر چراغ خیابان پدیدار
می شد، ناپدید می شد، و باز، کوچک و کوچکتر
... بی شکل محو در دل شب و برف
.سرباز تنهاست، به دری که مقابلش ایستاده نگاه می کند
چرا بچه به جای هر خانه ی دیگری این خانه را به او نشان داده، در حالی که به او گفته بودند فقط بیاورش به این خیابان؟ باری، این چه خیابانی ست؟
آیا واقعا همانی ست که هم اکنون درباره اش حرف می زدند؟
. سرباز دیگر یادش نیست اسمی که مرد شل آنقدر رویش اصرار می کرد چه بود
...چیزی بود شبیه مالار یا مالیبار، مالاردیه، مونتوار، موتاردیه
.نه این شکلی نبود
 
0 Comments:
Post a Comment
<< Home
 

© 2006 nightcapz| Blogger Templates by N.Yegg.
www.irulz.com

 
 
Archives