همين که چشم به هم می گذاريم
چوب خط روزها پر مي شود
خانه تاريک مي شود
و تاريک روشن شهر، از پشت پنجره
روی ديوار اتاق سر مي خورد...
و ما
در بسترهايمان
تن های خيس هم آغوشی را به اکراه کنار ديوار مي کشيم
شب
همين که به نيمه رسيده باشد
...در خاطرات شهر محو می شويم
|